تبليغاتX
مشاوره و روانشناسی
در حالي که به احتمال زياد قادر به محاسبه دقيق درصد شکست نوآوريهاي تجاري نيستيم ولي توافق عمومي براين است که مي توانيم چنين فرضي را بپذيريم. پس از چندين سال تحقيق و مشاهده، دلايل مشابهي براي به نتيجه نرسيدن نوآوريها به دست آمده است.

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط elman در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 و ساعت 15:17 |
لیپمن را سرآغاز فلسفه برای کودکان می‌دانند. نوآوری وی در اساس، تحولی در شیوة آموزش و پرورش بوده است. فلسفه برای کودکان در مفهومسازی لیپمن برنامه‌ای برای افزایش مهارت تفکر نقاد و خلاق در درک مسایل فلسفی نزد کودکان است. این برنامه سه مفهوم اساسی دارد: خود اصلاحگری، حساسیت معقول نسبت به زمینه و داوری بر پایة اعتماد بر ملاکهای عینی. برنی فیه نیز با همان رهیافت و تلقی لیپمن اما با سبکی متفاوت به فلسفه برای کودکان پرداخت. بررسی مقایسه‌ای این دو سبک پرتوی در شناخت کاملتر و تحلیل ژرفتر، روی آورد لیپمن است. این مقایسه در تدوین الگوی متناسب با فرهنگ ایرانی اسلامی در فلسفه برای کودکان نکته‌آموز است. هر دو سبک یاد شده در سنت باختری فلسفه بر فلسفه تحلیلی روئیده است.
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط elman در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 و ساعت 15:15 |

سبکهاي شناختي

صدف نوروزي

بررسي مطالعات انجام شده در زمينه روانشناسي شناخت بيانگر ‌اين نکته است که افراد داراي تفاوتهاي فردي مهمي‌در زمينه مسائل شناختي هستند که در حل مشکلات و تصميم‌گيري به آنها اتکا مي‌کنند. يکي از‌اين ابعاد سبکهاي شناختي هستند که در ميان‌اين طبقه‌بندي‌ها از جايگاه مهمي‌‌برخوردارند.
کلين و هلزمن معتقد بودند که هر تجربه‌اي اثر خود را در حافظه افراد به جا مي‌گذارد که بر اساس‌اين تجارب افراد اطلاعات را درک مي كنند و توان جذب و ترکيب ‌ايده‌ها و مفاهيم را به دست مي‌آورند. اين وضعيت تاثير زيادي در برخورد فرد با وقايع جديد دارد.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط elman در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 و ساعت 15:13 |
 

           آلبرت بندورا

مقاله ای  در مورد نظریه آلبرت بندورا داریم که امید آن میرود دوستان عزیز از آن استفاده کنند.

برای دیدن مقاله به ادامه مطلب رجوع کنید عزیزان....


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط elman در جمعه سیزدهم شهریور 1388 و ساعت 6:32 |
 

علت‌ بروز بزهكاری‌ معمولاً علت‌ واحدی‌ نيست‌ بلكه‌ هميشه‌ چندين‌ علت‌ دست‌ به‌ دست‌ يكديگر داده‌ و باعث‌ بروز بزه‌ در افراد می‌گردند. اينك‌ علل‌ مهمی‌ را كه‌ می‌توان‌ نسبت‌ به‌ ساير عوامل‌ اساسی‌تر تشخيص‌ داد در ادامه مطلب اشاره مینمایم


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط elman در جمعه سیزدهم شهریور 1388 و ساعت 6:15 |

 ساختار نظری بحث من این است که برای پاسخ دادن به اینکه شیوه تدریس مناسب انسان شناسی چیست، باید دلایل و ضرورت هایی که برای تدریس این رشته مورد نظر است بدانیم زیرا این ضرورت ها هدف های غایی آموزش را تعیین می کنند و روش تدریس همواره معطوف به هدف های آموزشی است......................


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط elman در سه شنبه دهم شهریور 1388 و ساعت 3:11 |

خلاقیت اوج توانایی تفکر بشری است که توانسته است انسان را به مرحله پیشرفت و ترقی برساند و او را در حل تمام مسائل و مشکلات زندگی یاری دهد. نمونه های خلاقیت را می توان در نقاشی روی دیوار در زمان غارنشینان، خلق یک اثر هنری، ماشین‌آلات صنعتی و آشپزی و خیاطی و ... دید .


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط elman در سه شنبه دهم شهریور 1388 و ساعت 2:33 |

 

آنهایی که تشخیص داده شده دچار مشکل ناتوانی یادگیری هستند، ممکن است درابتدا دچار ترس و واهمه شوند. اما ناتوانی یادگیری هیچ ارتباطی با هوش فرد ندارد—از این گذشته، افراد بسیار موفقی مثل والت دیزنی، الکساندر گراهام بل، وینستون چرچیل، همه دچار ناتوانی یادگیری بوده اند.

ناتوانی یادگیری مشکلاتی هستند که ..........ادامه مطلب..


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط elman در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 و ساعت 12:3 |

رفتار درمانی کاربرد اصول تجربی یادگیری برای تغییر رفتار ناسازگار و نامطلوب است. از این رو رفتار درمانگران دقیقا با این مساله مواجهند که مراجع چگونه فرا گرفته است، یا فرا می‌گیرد؟ چه عواملی یادگیری او را تقویت می‌کنند و تداوم می‌بخشند؟ و چگونه می‌توان فرایند یادگیری او را تغییر داد، تا چیزهای بهتری را جایگزین رفتارهای نامطلوب خویش کند؟ هدف اصلی درمان آن است که ارتباطهای نامطلوب میان محرک و پاسخ به نحو مطلوبی تغییر یابند. انتظار از رفتار درمانی ، در واقع تغییر رفتار نامطلوب است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط elman در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 و ساعت 2:3 |

 

 

87درصد زنان اعلام می کنند تقریبا" هیچوقت در روابط زناشویی پیش قدم نمی شوند و 3/52 درصد اظهار می کنند ابراز نیاز جنسی زن کاری ناشایست است و 34 درصد می گویند حتی در صورت تمایل نباید زن شروع کننده باشد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط elman در جمعه شانزدهم مرداد 1388 و ساعت 2:13 |
تفاوت افسردگی در زنان و مردان
پیشینیان،” افسرده جانی “ را یک مرض زنانه می پنداشته . ممكن است این باور دیرین ، برخی مردم را از تشخیص نشانه ها و انتخاب روش درمانی مناسب باز دارد.
در واقع، افسرده دلی، هر دو جنس زن و مرد را مبتلا می سازد، پیوندها را می گسلد و مانع كار و فعالیت های روزانه آن ها می شود. علایم شوریده حالی در آنان همسان است، و به طرز متفاوتی بیان می شود.

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط elman در جمعه شانزدهم مرداد 1388 و ساعت 1:57 |

   چه عواملی در کنار بهره هوش به موفقیت فرد کمک میکند؟

                           

                                  

 

با توجه به پیشرفت روزافزون دانش و فناوری و اهمیت فراوان یادگیری و توانایی حل مسایل و مشکلات پیچیده عصر فناوری، شناخت همه جانبه توانمندی‌های روان‌شناختی، اهمیتی ویژه یافته است.
در این میان عواملی که در موفقیت فردی در ابعاد تحصیلی، شغلی، زناشویی و ... دخیل هستند بیش از پیش مورد توجه و مطالعه قرار گرفته‌اند. نکته شایان ذکر این است که بر خلاف باور قدیمی و رایج بین عموم مردم، هوش‌بهر یا IQ به تنهایی در موفقیت افراد در ابعاد ذکر شده نقش چندانی ایفا نمی‌کند. مشاهدات و مطالعات حاکی از ان است که بسیاری از افراد که دارای IQ یا هوش‌بهر بالاتر از متوسط هستند در عمل توفیق چندانی در تحصیل و اشتغال ... ندارند.
این موضوع منجر به مطرح شدن این پرسش شده که چه عوامل موثر دیگری در کنار هوش‌بهر تعیین کننده هستند؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط elman در پنجشنبه هشتم اسفند 1387 و ساعت 14:38 |
اصطلاح هوش هيجاني , براي اولين بار از سوي سالوي و ماير در سال , 1990 به عنوان شکلي از هوش اجتماعي مطرح شد. الگوي اوليه آنها از هوش هيجاني شامل سه حيطه يا گستره از توانايي ها مي شد:
1- ارزيابي و ابراز هيجان: ارزيابي و بيان هيجان در خود توسط دو بعد کلامي و غير کلامي همچنين ارزيابي هيجان در ديگران توسط ابعاد فرعي ادراک غير کلامي و همدلي مشخص مي شود.
2- تنظيم هيجان در خود و ديگران: به اين معنا که فرد تجربه فراخلقي, کنترل , ارزيابي و عمل به خلق خويش را دارد و تنظيم هيجان در ديگران به اين معناست که فرد قادر به داشتن تعامل موثر با ديگران ( براي مثال آرام کردن هيجاناتي که در ديگران درمانده کننده هستند) مي باشد.
3- استفاده از هيجان: استفاده از اطلاعات هيجاني در تفکر, عمل و مساله گشايي است.

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط elman در چهارشنبه سی ام مرداد 1387 و ساعت 0:2 |
 زنان در زندگی روزمره بسیاری از فشارها را در همه‌ی جنبه‌های زندگی، از فرهنگی و اجتماعی
گرفته تا سیاسی و اقتصادی، تحمل می‌کنند، اما همه‌ی این فشارها ناشی از واقعیت زندگی کنونی نیست، بلکه بسیاری از آن‌ها از وحشت از آینده سرچشمه می‌گیرد. وحشت از تبعیض و خشونتی که در آینده انتظار زن را می‌کشد، همواره با اوست: وحشت از ناامنی فردی، فرهنگی، اقتصادی، سیاسی و اجتماعی. وحشت از رنگ‌های گوناگون زن‌ستیزی.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط elman در سه شنبه هشتم مرداد 1387 و ساعت 9:47 |

 

اگر زندگی را زیبا ببینی هیچ غمی نمی تواند دیوار شیشه ای دلت را بشكند و روحت را بیازارد

سیب زندگی را گاز بزن و آب حیات و گوارای عاشقی را سر بكش تا به اوج قله های سعادت برسی آنگاه پاك شوی و نفس بكشی از هوای آزاد به خدا رسیدن

برای رسیدن و عاشق بودن همیشه فرصت هست اما اگر قلبی را شكستی بدان كه شاید هیچگاه فرصتی برای بازگشت نمانده باشد

زیبایی عشق در رسیدن به خداست هرگاه در وجود عشقت به خدا رسیدی برای جاودانگی آن عشق ، هیچگاه فراموشش نكن

سبز باش اما نه آنقدر سبز كه آبی آسمان را فراموش كنی

آبی باش اما نه آنقدر آبی كه سرخی گلهای سرخ عشق را از یاد ببری

شیشه ای باش اما نه آنقدر شیشه ای كه با هر نفسی بشكنی

همیشه به فكر پایان باش اما نه آنقدر كه آغاز را فراموش كنی

با خودت و تمام دنیا صادق باش حتی اگر دنیا با تو صادق نباشد

بیقرار دلی باش كه بیقرارت باشد

آشفته حال دلی باش كه آشفته حالت باشد

چشم انتظار چشمی باش كه نگرانت باشد

عاشق قلبی باش كه هواخواه تو باشد

تو را میان شعرهایم جستجو می كنم اما درون قلبم می یابمت

فرسنگها را یكی پس از دیگری سپری كن تا به جاده ای برسی كه نور حقیقت آن جاده تو را به آن سوی سرزمین عشق و جاودانگی برساند آنگاه است كه به آرامشی ابدی خواهی رسید

 1176090402.jpg

آبی باش مثل آسمان

سبز باش مثل سبزه زارها

سرخ باش مثل گل سرخ

زرد و نورانی باش مثل آفتاب

اما سخت باش مثل كوه

تا هیچ غمی نتواند

سرو قامتت را در هم بشكند

هر لحظه و هر اتفاق زندگی

تجربه ای است برای ساختن روح

و امتحان اراده انسان

پس قدر تك تك لحظه های

زندگی و عمرت را بدان

و از فرصت های طلائی عمرت

حداكثر استفاده را داشته باش

N (7) $.jpg

از غمها ، شكستها و حوادث تلخ زندگی، پلی بساز برای رسیدن به آرامش و خوشبختی

سعی كن همیشه صبور و آرام باشی حتی در برابر سخت ترین ناملایمتی ها ، زیرا داشتن آرامش و صبر ، كلید حل تمامی مشكلات است

30884655-61358863297.jpg

با اینکه خیلی دوری      هنوزم که هنوزه  دوست دارم

+ نوشته شده توسط elman در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 و ساعت 1:32 |
هگل در نوشته اى با عنوان «منطق صغیر» در انتقاد به رهیافت کانت در نقادى عقل محض از استعاره اى سود مى جوید که شاید کاراترین افزار براى نقد تفکر انتزاعى باشد. او مى نویسد «شناخت پیش از شناخت یافتن همان قدر باطل است که تصمیم خردمندانه اسکولاستیکوس [نماد حکیمان مدرسى] به خوددارى از داخل شدن در آب پیش از شنا آموختن» (پیتر سینگر، «هگل»، عزت الله فولادوند، ص ۱۰۴) خوددارى از تن به آب زدن و در ضمن تلاش براى فراگیرى شنا دقیقاً همان کارى است که ذهن در حین انتزاعى فکر کردن انجام مى دهد، براى یادگیرى شنا باید دلیرانه به آب زد، براى شناخت واقعیت (حقیقت) _ هدفى که تفکر دنبال مى کند- باید با شهامت خود را در سیلان آگاهى غوطه ور ساخت. تفکر انتزاعى، به تعبیر هگل، نشانه «نافرهیختگى» است.....
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط elman در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 و ساعت 17:47 |
«خلاقیت هنری»
مفاهیم خلاقیت تیز هوشی در روانشناسی با توصیف جداگانه از هم متمایز میگردد. فرد تیز هوش، درهوش عمومی که شامل کلیه جنبه های ذهنی میباشد، در مقایسه با همسالان خود برتر و پیشرفته تر است و از بهرة هوشی بالایی بر خوردار است.امّا فرد خلاق الزاماً در تمام شاخه های ذهنی از عملکرد متوسط همسالان خود برتری ندارد، بلکه تنها دریک شاخه و در زمینة هنری و یا علمی دارای افکاری ابتکاری و حالات آفرینندگی است. افراد خلاق الزاماً تیزهوش نیستند.«لاندشیر» روانشناس فرانسوی در توصیف تفکّر خلاق پدیدة «واگرایی» را در تفکّر خلاق مطرح میسازد که در مقابل تفکّر «همگرا» قرار دارد. تفکّر واگرا، توانایی تولید اشکال جدید و اتصال عواملی را دارد که طبق عادات مستقل و جدا از هم فرض شده اند (یعنی قدرت وحدت بخشی و ترکیب زیبا و خارق العاده عناصر مجزا را دارد) که این همان مسیر ذوق، تخیّل و آفرینندگی است.

تفکّر همگرا تفکّری است که با دقّت و ملاحظه بسیار خود را در چهار چوب داده های مقدماتی محدود و مقید میسازد. این همان هوش آدم منظّم و سنّتی است که در مسیر تفکّر معیّنی فکر و کار میکند، هوش ملاحظه کار، هوش شاگرد مدرسه نمونه، حسابرسی دقیق و هوش مدیر مؤسسه بازرگانی است. تفکر واگرا در هنرمند در حالات عاطفی او نیز به گونه ای قابل تعمیم است. هنرمندی که ساعتها در گوشة تنهایی به تخیّل و تصنیف می پردازد و از زندگی جمعی محروم میماند و یا گرفتار احساسات و دلباختگی های خاصی بی مهابا از هر چیزی برای رسیدن به مطلوب ذهنی میگذرد و از رفاه و زندگی معمولی محرو م میشود.

این طیف های عاطفی متنّوع و متفاوت گاهی بقدری موجب عصبیّت میگردد که نوعی رنجوری و نژند عاطفی را متصوّر می سازند. در هر صورت واگرایی عاطفی و فکری دستان اندیشه و تخیّل هنرمند را برای خلاقیّت باز میگذارد. هر چند تنوّع و کشمکش های حاصل از آن آرامش زندگی را سلب میکند. امّا گویی تاوانی برای خلاقیّت هنرمند میگردد. تاوانی که مردم عادی در مسیر ملاحظه و محدودیت رفتاری و عاطفی قادر به پرداخت آن نیستند و شاید از اینروست که از خلاقیتّی نیز سود نمی جویند. دکتر مان در کتاب اصول روانشناسی تحقیقی بر روی افراد خلّاق که شامل هنرمندان آهنگسازان و داستان نویسان صورت گرفته نتایج توصیفی کلّی گزارش شده است که آنان در مقایسه با مردم عادی دارای انرژی روانی و جسمی استثنایی هستند. زندگی آنها پیچیدگی بیشتری دارد و به دنبال تنش هستند تا از طریق آزاد شدن از آن لذّت برند و برخورد آنها با عوامل ناخودآگاه یعنی تخیّلات و تصوّر ذهنی بیشتر از دیگران است. به عقیدة روان شناسان تفکّر خلاّق از سه یا چهار مرحله کم وبیش میگذرد:
1- مرحلة آمادگی: مربوط به به تعلیم و تربیت و آموزشهایی است که فرد خلاّق در زمینة علمی یا هنری یاد گرفته است. که این اطلاّعات زمینه های تفکّر و توسعه آن را فراهم میسازد.

2- پختگی: وقتی شاعر یا آهنگسازی سوژه ای را در طول روز همواره در پی تحوّل آن است . توجّهات تدریجی در او پختگی موضوع را فراهم میسازد. گویی در این مرحله گذشت زمان و عبور گاه و بیگاه آن در ذهن و گردش آن در تداعی های ناخودآگاه زمینة پختگی ذهنی آهنگساز را فراهم میسازد.

3- اشراق: بعد از مرحلة پختگی غالباً ایده های خلاقیّت بصورت ناگهانی به ذهن میرسد. دریافت آنی ایده های خلاّق از خصوصیات این مرحله است. مثلاً ممکن است هنرمند در هنگام خواب در حول و حوش مسئله نظریات و ایده های متعددی را در ذهن خود بیابد و ناگهان احساس کند که یکی از نظریات یا تم و آهنگی کامل کننده و سازمان دهندة نغمات پراکندة ذهن اوست این دریافت فوری که شبیه فرایند بینش و بصیرت ( insight )در مکتب گشتالت است یا نوعی الهام در عرفان شرق مشکل او را حل نخواهد نمود تا قبل از مرحله اشراق یعنی قبل از اینکه افکار آفریننده به ذهن هنرمند برسد کوشش و خطاها متعددی در مسیر تکوین فکر خود انجام داده بود. کوشش و خطاهایی که نتیجه ای قطعی به دست نداده امّا در مرحلة اشراق نوعی دریافت آنی به کوششهای قبلی او شکل اساسی و کامل می بخشد .

4- تحقیق یا بازرسی ( verification ) : در این مرحله هنرمند خلاّق به ارزیابی تفکّر خود می پردازد نوعی بازرسی و آزمایش که آیا این ادراک و ترکیبی که به ذهن رسیده است منطقی و اجراء است؟ از اینرو به آزمایش و تجربیات کنترل شده برای عملی ساختن افکار خود می پردازد. اغلب هنرمندان و دانشمندان متوجّه می شوند آنچه را که ناگهان به ذهنشان رسیده است قبل از اینکه بصورت کار خلاّق و رضایت بخشی در آید احتیاج به تغییرات قابل توّجهی دارد.
در این رابطه بخوانید
+ نوشته شده توسط elman در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 و ساعت 1:50 |

خودکشی به معنای نابودی و از بین بردن خود یا به اصطلاح «قتل نفس» سالیان درازی است که از روابط عشیر ه ای و سنتی و تا رابطه پیچیده صنعتی – شهری امروزی گریبان بشر را گرفته و در فراز و نشیب تحولات اجتماعی ، قلب و «روح جمعی» خانواده و جوامع را آورده است.
 با رشد فکری و خردمندانه نو شدن رفتارها و توسعه بینش های علمی ، بشر به این پدیده ناخوشایند اجتماعی به دیده انتقادی ، بد بینانه و مو شکافانه نگریسته و در وضع قوانینی جهت زدودن آن از صحنه اجتماع ، از هیچ کوششی فرو گذار نکرده است. در جامعه ایران نیز از دیرباز پدیده خودکشی ، عاطفه و محبت جمعی را دچار خدشه کرده و داغ های زیادی بر قلب هایشان نشانده است. در فرا راه رشد و توسعه اقتصادی – اجتماعی ، هر چه بر پیچیدگی روابط و مناسبات اجتماعی افزوده شد و نیازهای جدیدی خلق می شوند و هر چه فاصله طبقات اجتماعی از هم بیشتر شده و فاصله بین وسایل و اهداف ارزشمند و به هنجار جامعه فزونی می یابد ، میزان سرخوردگی و در نهایت خودکشی ها نیز افزایش می یابد.

نا بسامانی اجتماعی ، سازمانی و نابرابری اجتماعی از عمده دلایلی است که در میان علت های خودکش مطرح می شوند. جامعه ایران نیز که در همین شرایط خاصی به سر می برد. اخیرا شاهد گسترش پدیده خودکشی در شهر و روستاهای خود بوده که مواردی از آنها در ماه های گذشته به ویژه در روزنامه ها منعکس شده است و این ما را به تامل در این پدیده دردناک واداشت. برگردانی که پیش روی خوانندگان قرار دارد در واقع طرح مساله خودکشی به شمار می رود. امیدواریم بتوانیم در شماره های آتی تحلیلی از خودکشی در ایران با تکیه بر آمار و ارقام ارائه دهیم که این امر ممکن نخواهد بود جز به طریق همیاری و مساعدت و همدلی مراجع و سازمان های دارنده آمار ، چیزی که نبود آن تا کنون به عنوان ، یکی از مشکلات عمده انجام تحقیقات اجتماعی شناخته شده و معضلات اجتماعی را همچنان ، جان سخت حفظ کرده و بر شدت آن افزوده است.
 امیل دورکیم ، جامعه شناس فرانسوی به گونه های مختلف همبستگی اجتماعی ، بی سازمانی اجتماعی و سستی بستگی های اجتماعی علاقه مند بود. او نرخ های خود کشی را به عنوان شاخص همبستگی (با ادغام)  اجتماعی به کار می برد.نرخ خودکش های از این قرار بود: پروتستات ها بیش از کاتولیک ها ، افراد مجرد بیش از متاهلان ، سربازان بیش از غیر نظامی ها ، افسران نظامی بیش از سربازان وظیفه ، در زمان صلح بیشتر از زمان جنگ و انقلاب ، و دراوقات – خواه ترقی – خواه رکود اقتصادیبیشتر از اوقات تعادل و ثبات اقتصادی ، ساکنان شهرهای بزرگ بیشتر از ساکنان اجتماعات کوچک ، و افرادی که تنها زندگی می کنند بیشتر از آنانی که با خانواده ها زندگی می کنند.
 دور کیم استدلال می کرد ، از آنجائیکه گروه های مختلف از نرخ های خودکشی متفاوتی برخوردارند ، پس باید چیزی در سازمان اجتماعی آنان باشد که مانع یا بازدارنده انسان از خودکشی می شود یا شاید چیزی که حتی آنها  را خود کشی بر می انگیزاند. او تائید کرد که افراد ، دلایل بسیار و متعددی را برای خودکشی خود (پیش از ارتکاب آن) مطرح کرده اند از جمله به دلایلی چون تنگدستی مالی ، دلشکستگی در عشق ، شکست از امتحان ، نداشتن سلامتی و غیره. ولی چنین دلایلی ، این مساله را که چرا برخی گروه ها از نرخ های خودکشی بیشتری نسبت به گروه های دیگر برخوردارند ، توضیح نمی دهد.
 دور کیم خاطرنشان ساخت ، مقام یا موقعیت فردی در زندگی گروهی ادغام شده. این مساله را که ایا او می تواند به انجام خودکشی بر انگیخته شود یا نه ، تعیین می کند. به هر حال ، دور کیم تشخیص داد که هیچ مجموعه خاصی از شرایط محیطی ، خودکشی را تعیین نمی کند. فرد می تواند در نتیجه واقع شدن در دو حد منتهی الیه به خودکشی ترغیب و بر انگیخته شود. او فوق العاده همساز و همبسته شده باشد. با او فقط به ظاهر یا جامعه همبسته و یکپارچه باشد.
خودکشی دیگر خواهانه:
وقتی که فردی با حس همبستگی و انسجام قوی نسبت به یک گروه فوق العاده یکپارچه و متحد ، مفید باشد ، ارزش ها و هنجارهای گروه را برای خودش قلمداد کرده و می پذیرد. او میان منافع خود و گروه تمایزی قائل نمی شود . در عین حال احتمالا در فکر خود ، به عنوان یک فرد یکه و منحصر به فرد ، با یک زندگی جدا و دور از زندگی گروهی ، شناخته و تصویر نمی شود. پس تحت این شرایط محیطی ، چه چیزی او را به ارتکاب خودکشی بر می انگیزاند؟
 چنین فردی در آرزوی فدا کردن و قربانی نمودن زندگی اش به خاطر اهداف گروه خواهد بود. «خلبان از جان گذشته ژاپنی «یاکامیکاز  (Yakamikaze) در جنگ جهانی دوم ، نمونه ای از خود کشی نظامی است. خلبانان ژاپنی با هواپیماهای خود بر روی کشتی های دشمن شیرجه می رفتند تا آنها را از کاربیندازند. علی رقم این واقعیت که آنها قصد داشتند بمیرند «در جوامعی که وسیعا» یکپارچه و همبسته اند و یک حس قوی از همبستگی در آنها به چشم می خورد. تباهی خود (یا خود ویرانسازی) می تواند به عنوان تائید خود و نوعی کمال ، تلقی شود. بدین معنا که مرگ نیز به اندازه زندگی با معنی و ارزشمند جلوه کند (۱). از خود گذشتگی آئینی (در پایبندی ها و تشریعات مذهبی) نیز به طور تنگاتنگی مربوط به همین نوع خودکشی می شود. در هندوستان یک عمل به نام «سوته» (Sutto) وجود داشت که گاهی اوقات عملی می شد ولی اکنون دیگر غیر قانونی گردیده. به این صورت بود که زن بیوه هندی ، خودش را روی جنازه شوهرش انداخته و به آتش سپرده می شد.(۲).
 اگر فرد در ارتکاب و تعهد به معیارهای گروهی وا بماند ، مرگ می تواند برتر از زندگی بنماید. همانند سازی با گروه ، می تواند چنان وسعتی به خود بگیرد که محکومیت گروهی به مثابه محکومیت خود قلمداد شود. چنین واماندگی امری تام و تمام و مطلق است. فرد همه شجاعت ها و زندگیش را در طبق اخلاص می گذارد. او بر اساس تصویب و رای گروه خاصی ، تمام عزت نفس و احترام به خود را به مخاطره می اندازد ، زمانی که این عزت نفس به او باز پس داده شود ،برایش دیگر احترام به خود و عزت نفس بی معنا جلوه می کند.
 دور کیم ، آن نوع خودکشی را که از درجه مفرط اتحاد و یکپارچگی گروهی ناشی می شود. «دیگرخواهانه» می نامد. این نوع خودکشی ، به خاطر گروه یا انطباق و همسازی با هنجارهای طرز رفتار گروهی انجام می شود. خودکشی دیگر خواهانه (یا نوع دوستانه) می تواند بیانگر تعلق و وابستگی فوق العاده به یک گروه و انزوا و جدایی اجتماعی از گروه های دیگر باشد. دور کیم نظریه خود کشی دیگر خواهانه اش را جهت تبیین اینکه چرا نرخ خودکشی برای سربازان بالاتر از اشخاص غیر نظامی و برای افسران نظامی بیشتر از سربازان وظیفه و برای داوطلبان و کسانی که داوطلبانه به نهاد نظامی آمده اند بیشتر از سربازان مشمول می باشد ، به کار برد. او اظهار داشت که خودکشی در مورد سربازی که خودش را کاملا با ارزش ها و هنجارهای زندگی نظامی همانند سازد ، افزایش می یابد. افسر نظامی نیز بهتر از سرباز وظیفه در سازمان و تشکیلات نظامی ادغام وحدت می شود (۳) ، داوطلب جنگی یا بسیجی نیز بیشتر از یک سرباز وظیفه ، با زندگی نظامی درگیر و عجین می شود ، از گروه های دیگر جامعه بیشتر است و لذا خودش را بیشتر وقف ارزش های نظامی گروه خود کرده و عزت نفس خود را جهت توفیق در ارتش بیشتر به خطر می اندازد (۴).
خودکشی خود خواهانه
 وقتی شخصی فقط به اندازه کمی با سامان و نظم اجتماعی پیوسته است ، برای او چه اتفاقی می افتد؟ پاسخ از چند حالتی خارج نخواهد بود: ۱- او فاقد ممنوعیت ها و خویشتن داریهایی می شود که مشارکت همه جانبه در زندگی گروهی به او تحمیل می کند. اگر او دارای استعداد و زمینه ارتکاب خودکشی است ، باز داشته نشده ، چون که عمیقا «تعهد به دیگران را کنار گذاشته است. در عین حال او پیامدهای خودکشی اش را بر گروه در نظر نمی گیرد. فرد لایق و بی تعهد به دیگران ، از هر حساب و توقعی که دیگران می توانند روی بقایش بکنند ، آزاد و رها است.
۲- فرد فاقد پیوستگی های عاطفی به افراد دیگری می شود که زندگی را ارزشمند و کمتر خود خواهانه میبیند.
۳- فرد فاقد حمایت های عاطفی می شود که غوطه خوردن در ژرفای حیات گروهی می تواند فراهم کند. او به خمیر مایه ها و نیروی ابتکار عمل خود باز گشته است. او از توفیق گروه ، هیچ رضایتی بدست نمی آورد و پیروزی یا شکست گروه برایش به یک معنا است. خطاکاری ، منحصرا «توسط معیارهای گروهی تعیین نمی شود ، بلکه موضوعی از قضاوت و مسئولیت شخصی است. شخص ، زیر بار مسئولیت فردی ، مستعد و آماده آشفتگی های عاطفی و روحی می شود که این می تواند او را به سمت خود کشی هدایت کند تا حدی که نتواند به تجدید روابط با دیگران روی آورد تا او را سرتاسر بحران روحی اش ، یاری رسانند.
 دور  کیم ، این نوع از خودکشی را خودخواهانه می نامند ، چیزی که بیش از اینکه گروه مدارانه باشد ، خود مدار است. خودکشی دیگر خواهانه بدین جهت اتفاق می افتد که فرد عمیقا درگیر و وابسته زندگی گروهی میشود ، ولی خودکشی خودخواهانه از این رو رخ می دهد که فرد با گروهی سر و کار نداشته و نسبت به آن بی علاقه وبی تفاوت می شود.
    طبق نظر دور کیم ، نرخ نسبتا بالاتر خودکشی پروتستانها می تواند به عنوان خودکشی خودخواهانه تبیین شود. فرقه های مذهبی کاتالیک و پروتستان ، هر دو خودکشی را محکوم می کنند ولی کا تولیک گر ایی به  وسیله ی پیوستگی فرد با کلیسا به عنوان یک نهاد اجتماعی خود را به شدت از آن منع و نهی می کند ولی ازاین طرف ، پروتستان گرایی ، مسئولیت فردی را از ایمان فردی و تعصب خشک مذهبی دور می سازد. پروتستان گرایی ، قصد دارد فرد را از تمام قید و بند های مذهبی به جز وجدان خویش ، جدا کند. به هر حال در انجام چنین کاری بسیاری از آن قید و بند های اجتماعی را از بین می برد که در ترساندن و باز داشتن فرد از خودکشی موثر تر و کار آمد تر خواهد بود.
 نرخ خودکشی نسبتا بالاتر در میان افراد مجرد نیز نمونه خودکشی خودخواهانه است. افراد مجرد هم از لحاظ اجتماعی و هم از لحاظ عاطفی جدا از دیگران هستند. آنها دارای مسئولیت ها و در عین حال پیوستگی ها و تعلق خاطر کمتری هستند. بر عکس ، افراد متاهل هم به وسیله وظایف و تعهدات رسمی و هم پیوندهای عاطفی ، مهار شده اند. آنها در ضمن کمتر خود مدار (خودخواه) می باشند. آنها ناگزیر به همسازی و مماشات با علاقه مندی دیگران هستند و علایق و ارزشهای سهیم شده با دیگران را توسعه می بخشد و حمایت عاطفی را در روابط میانفردی شان می یابند.
 در جریان جنگ ها و انقلاب ها ، مردم با فراموش کردن خود و مسائل و رنج هایشان ، به سوی اتحادی برای یک کار و هدف مشترک ، کشانیده می شوند. حداقل به طور موقت ، بحران های اجتماعی به یکپارچگی و وحدت قوی تر و شدید تر جامعه ، منتهی می شوند. به همین دلیل ، دور کیم اظهار می دارد که نرخ های خودکشی ، طی آشوب ها و ستیزهای اجتماعی رو به کاهش می گذراند.
خودکشی ناهنجاری
 یک گروه فوق العاده یکپارچه ، متحد و همرنگ به خاطر تنظیم رفتار ها و روابط میانفردی اش به توسعه هنجارها می پردازد. این گروه توسطایجاد و پی ریزی آشکار نقش های درست و غلط ، به وسیله محدود سازی آرزوهای بوالهوسانه اش در حد چیزی که امیدوار باشد بدان دست یابد. حس اطمینان خاطر و ایمنی را به فرد انتقال می دهد.      
دور کیم معتقد بود که منبع همیشه حاضر اشتیاق و تعصب افراطی ، خواهش های افسار گسیخته است. زمانی که مردم بدون ساختن اهداف دست یافتنی و تدابیر و چاره های روشن و صریح ، زندگی می کنند ، وقتی که فقط " رویا های آسمانی " روی سر آن ها قرار دارد آن ها در معرض پریشانی ها و آشفتگی های عاطفی قرار می گیرند . وقتی هنجارهای گروهی ضعیف شده اند ، فرد محدودیت ها و موانع کمتری را  در برابر خواهش های نفسانی و طرز رفتارش حس می کند . در همین موقع ، او آن امنیتی را که  کنترل و انتظام گروهی مهیا می ساخت . از دست می دهد . جاه طلبی های او به ورای توفیق ممکنه ، صعود می کند و او به آنچه که درست یا غلط است ، نا مطمئن می شود ، به نظر دور کیم ، جامعه ای که فاقد ناهنجاری های روشنی نسبت به کنترل و مهار آرزو هاو طرز رفتارهای اخلاقی افراد باشد ، به وسیله ناهنجاری خود ویژه و متمایز می شود. چیزی که معنای " فقدان ضابطه " یا " بی هنجاری " را می دهد . پس خودکشی از آن نوع بی هنجاری ناشی می شود که دورکیم " نا هنجاری " می نامد. (۵)
خودکشی ناهنجاری و هم خودکشی خود خواهانه ، هر دو از عدم یکپارچی و همبستگی اجتماعی ناشی می شوند  ولی با این وجود ، مستقل نیز هستند . اگر چه در خودکشی خود خواهانه ، فرد ، فاقد بستگی ها و پیوند های شخصی است که او را از اینکار باز ولی او الزاما هنجارهای اجتماعی را رد نمی کند بر عکس خودکشی خودخواهانه می تواند از سوی شخصی فوق العاده متعهد به اخلاق صورت گیرد که حس عمیقی از مسئولیت شخصی برای رفتارش قائل است. به هر حال  اخلاقیات او بیشتر از " اصول اخلاقی " ریشه می گیرد تا از وفاداریهاش نسبت به اشخاص یا نهادهای دیگر ، در واقع یکی از خواستگاه های آشفتگی های عاطفی می تواند این باشد که او بسیار منضبط است و اینکه او به طریقی کاملا قاطع ، همنوا و همرنگ می شود.
طبق نظر دورکیم ، خودکشی خودخواهانه در میان تحصیل کرده ها و استادان زمینه وقوع دارد، افرادی که در ابتدا با تفکرات سر و کار دارند وفقط از روی بی قیدی و بی حسابی  به اشخاص یا گروه های خاصی پیوسته اند.
در خود کشی ناهنجاری ، فرد می تواند عمیقاً با جامعه درگیرودار باشد ولی زندگی گروهی با کنترل معیارهای رفتاری ، از تجهیز او شکست بخورد . شاید از این جهت زندگی نسبت به خودکشی خودخواهانه غیر قابل تحمل بنماید ، زندگی ای که بیش از حد لزوم خود انضباط دهنده است، زندگی می تواند به علت نارسایی و نابسندگی خود انضباطی نسبت به خودکشی ناهنجاری ، غیرقابل تحمل باشد.
دورکیم ، دو نوع شواهد جهت حمایت از این نظریه اش که فقدان هنجارهای محدود کننده منتج به نرخ بالای خودکشی خواهد شد، عرضه کرد:
۱-    او متذکر شد که نرخ خودکشی در کشورهایی که طلاق در آنها مجاز بوده «که طلاق را نسبتا ممنوع» می دانستند و در عین حال این نرخ هنوزدر جایی که طلاق زیاد می باشد ، بالاست. دور کیم استدلال کرد که جامعه با مجاز شمردن طلاق ، اصول مهم انتظامی را تضعیف کرده است. در بررسی رابطه خودکشی با طلاق باید تمایزی میان واقعیت طلاق و امکانپذیر بودن آن قائل شد. واقعیت طلاق  متمایل است به فرد و به واسطه آن مشارکت های مربوط به نرخ خودکشی خود خواهانه را از هم جدا کند ، امکانپذیر بودن طلاق ، هنجارهای مجازی را منعکس می سازد که چاره ها و راه حل های دیگری را در دسترس قرار می دهد و اشتیاق ایجاد می کند. از این رو به خودکشی ناهنجاری مربوط می شود.
۲-    دور کیم همچنین اظهار داشت که خودکشی به اوضاع اقتصادی پیوسته است. در دوره های بحران یا رکود اقتصادی ، نرخ خودکشی ها بالاست. به هر حال ، علت آنها شدت فقر نیست ، بلکه از نابسامانی همراه با بحران های اقتصادی است. اسپانیا روزگاری از فرانسه بسیار فقیر تر بود ولی نرخ خودکشی در آن فقط ۱/۰ بیشتر از فرانسه بود. نرخ های خودکشی عموما در مناطق فقر پایدار ، پائین بوده اند ، دور کیم حس کرد که همه دگرگونی های ناگهانی و حاد اقتصادی خواه رونق یا خواه رکود اقتصادی، انتظارات موجود را بر هم خواهد زد. موفقیت ناگهانی در جهت بر هم زنی اوضاع است زیرا موجب اشتیاق و تهییج فزآینده ای می شود. فرد از این جهت در برابر خودکشی ایستادگی می کند که دارای یک خویشتن داری در خودش می باشد. به بیان دیگر ثروت به وسیله قدرت نوع خودداری به فرد را عرضه می کند و او را با این اعتقاد می فریبد که ما باید فقط بر خودمان متکی باشیم. باز آموزی مقاومت و اتکا به خود که احتمال موفقیت نامحدودی را در برابر آنان می نهد ، ما را با هدفی رویارو می کند. یک موفقیت محدود ، تمام نمودهای محدودیت را غیر قابل تحمل می یابد (۶).
تعمیم دور  کیم درباره فقر ، نسبتا درست بود. نرخ های بالای خودکشی ، ناشی از رکود اقتصادی ، متناسب با تحمل دسته هایی از یک فقدان نسبی ثروت یا دوام اجتماعی می باشد. ولی فریضه او درباره توفیق و کامیابی به نسبت کمتری در خودکشی حمایت شده و مورد تائید قرار گرفته است (۷).    
نتیجه گیری:
 مطالعه دورکیم درباره خودکشی ، با علاقه گسترده اش بر ماهیت نظم اجتماعی و بی سازمانی اجتماعی ، پیشرفت کرد. اهمیت خودکشی در روشنی بخشیدن آن قالب ها بر نزدیکی انسان با گروه ها و هنجارهای گروهی مبتنی است. انواع خودکشی - خود خواهانه ، دیگر خواهانه و ناهنجاری – پدیده های یکپارچگی و از هم گسیختگی اشاره دارد. مفهوم بی هنجاری دارای مقامی  دائمی در اندیشه جامعه شناسی معاصر است. این مفهوم به تمرکز توهمات بر عدم سوء گیری (ناتجانسی) شخصی کمک می رساند که می تواند در زمانی که افراد فاقد حس تعلق و دلبستگی به یک نظم ، امن اخلاقی باشند به وقوع بپیوندد(۸).
 کتاب خودکشی دورکیم در سال ۱۸۹۷ منتشر شد و مبتنی بر اطلاعاتی بود که بر اساس معیارهای جدید ، به نظر خام و بی تجربه می آمد. به عبارت دیگر ، بسیار از نتایج دورکیم توسط مطالعات بعدی تصدیق و تائید شده اند و استعداد تحلیل وتفصیل او در یک تلاش مبارزه جویانه مستمر با دانشمندان اجتماعی معاصر می باشد.

زیر نویس ها:
۱-    مرگ اختیاری در مذهب بودایی نیز افتخاری بزرگ است برای یک بودایی معتقد ، مرگ و تولید وجود ندارد و از فرد چنین انتظاری می رود که خود را برای هر گونه سرنوشتی آماده سازد. در ژاپن در طول جنگ جهانی دوم "هاراگیری"  (Hara – kiri) شکل تشریفاتی خودکشی بود که بعد از شکست نظامی ، جهت اجتناب از اسارت و خفت و خاری و شکنجه های بعدی صورت می گرفت.
۲-    سوته یا خودکشی زن بعد از مرگ شوهرش تا اوایل قرن نوزدهم در هندوستان رایج بوده است. هر چند که علت اصلی این عمل می تواند در این امر نهفته باشد که مردان به لحاظ نگرش انحصار گرا یانشان به زنان خود ، مایلند پس از مرگشان زنانشان نیز با آنها بمیرند تا به دست مرد دیگر نیفتند ولی راهبان هندی به مردم چنینی یاد داده بودند که این گونه مرگ اختیاری ، جوازی است برای ورود به بهشت ، کفاره ای است برای گناهان شوهر و امتیازی اجتماعی برای بستگان و فرزندان.
۳-    به زعم دورکیم خودکشی بیشتر در میان افسران نظامی بدان جهت بیشتر از سربازان وظیفه ، رایج است که آنها احساس مسئولیت بیشتری به پایگاه شغلی خود نشان می دهند تا سرباز وظیفه که به حکمی فولکوریک "اجباری" گسیل سربازی شده است. لذا خودکشی در میان گروه هایی که در معرض دلواپسی و عدم امنیت اقتصادی قرار دارند ، بیشتر در میان گروه هایی که به خوبی در طبقات شغلی مطمئنی جایگزین شده یا در میان کسانی که هیچگونه نگرانی و دلواپسی یا عدم امنیتی نسبت به استخدام خود ندارند کمتر است.
۴-    گاه به ویژه در زمان جنگ ، افراد ممکن است زندگی خود را در راه به انجام رسانیدن بعضی از اهداف ارزشمند گروهی ، فدا نمایند ، چنانچه این گونه رفتار ها به عنوان یک شجاعت و از خود گذشتگی بار ارزشی فوق العاده مثبت گرفته  و مورد تائید واقع می شود ، لذا سربازان و داوطلبان جنگی برای ماموریت های خطرناکی که می دانند هیچ گونه شانسی برای زنده ماندن ندارند ، داوطلب می شوند.
۵-    در چنین وضعیتی ، چنان خلائی در جامعه به وجود می آید که در آن نظام اجتماعی قادر به برآوردن سریع و صحیح نیازها و خواسته های شخصی نبوده و شخص ، حیران و سرگشته می شود که سرانجام به کدامین سو رهسپار شود و چه کار کند مشابه چنین وضعیتی بعد از بحران های شدید سیاسی و شکست در یک جنگ است. در جنگ جهانی دوم ، در هونگ کونگ میزان خودکشی ها ۵ برابر بیشتر از دوران صلح افزایش نشان داد.
۶-    امیل دورکیم ، خودکشی ، ۱۹۵۹ ، ص ۲۵۴.
۷-    آندره اف ، هنری و جیمز اف شورت ، خودکشی و آدم کشی ۱۹۵۹ ، ص ۲۳.
البته باید به نوعی دیگر از خودکشی که دورکیم بدان اشاره کرده ولی توضیح کمی داده است بپردازیم که خودکشی تعبیر گرایانه (Fatalism Suicide) نام دارد. این نوع خود کشی از نظم و انتظام و بیش از حدی ناشی می شود که تحت این انتظار ، راه های آتی شخص به طور بی رحمانه ای مسدود شده و شور و عشق او به آینده اش به طور خشونت آمیزی توسط انضباط های خفقان آور ، از بین می رود مثل خودکشی برده ها (در نگارش تمامی توضیحات و اضافات از کتاب بیماری های روانی و خود کشی اثر فرهت قائم مقامی، استفاده و اقتباس شده است.
نمونه ای از این دست را می توان به صورت بالقوه در آموخته ها و فرهنگ کلامی مردم خودمان دید. چنانچه تعریف آرامش و استراحت ، در واژگان فارسی معادل آرامگاه است. حال اینکه در زبان انگلوساکسون ها معادل رستوران از ریشه (Rest) به معنای استراحت و آرامش و در زبان عرب برابر مستراح چیزی که در فرهنگ زبان شناختی دارای زمینه و نهفتگاه خستگی از دنیای زمینی است و طبعا بستری بالقوه برای تباهی (لاهوتی و فرجام گرایی ودنیا گریزی).
۸-    مارشال بی – کلینارد ، بی هنجاری و رفتار کجرو ۱۹۶۴.

+ نوشته شده توسط elman در جمعه دوم فروردین 1387 و ساعت 18:32 |

روسو معتقد است که انسان طبیعتا خوب است و براساس حالت طبیعی، بدی کردن او غیرممکن است. روسو در کتاب "قرارداد اجتماعی" از منافع ویژه ای که تضاد با آنها تشکیل جامعه را واجب کرده انتقاد می کند. او در این کتاب، مسئله اخلاق را براساس ساختارهای اجتماعی شرح می دهد. استدلال روسو جهت برقراری قراردادی بنیادین با جایگزین کردن اخلاق برابری و قانونی به قرارداد و حقوقی ست که طبیعت با نابرابری جسمی بین انسانها موجب شده است. در این مقاله، نگاه انتقادی در وحله نخست متوجه موقعیت کنونی جهان و در مرحله بعد یادآوری اهمیت واحد اخلاقی است که جامعه را به عنوان مجموعه ای واحد تشکیل می دهد و در آن قانون افراد را به یکدیگر مرتبط می کند.

روسو برای دفاع از این نظر از استدلالهای مختلفی بهره می گیرد. استدلال های روسو که در چند زمینه از جمله طبیعت انسانی، مذهب، اخلاق و قانون است پیرامون یک ایده اصلی ست بین منافع مختلفی که ارتباط اجتماعی را شکل می دهند وجه مشترک وجود دارد و اگر موردی نبود که همه منافع به آن مربوط شوند، هیچ جامعه ای وجود نداشت. بر همین نفع مشترک است که جامعه باید اداره شود و قرارداد اجتماعی اثراتی دارد که بدون آنها غیرممکن است که جامعه به حیاتش ادامه دهد.
استدلال روسو با شروع از قدیمی ترین جوامع و تنها شکل طبیعی آن یعنی خانواده مسیری منطقی می پیماید. روسو سعی در نشان دادن این دارد که با اتمام نیاز بچه ها به پدرشان ارتباط طبیعی تغییر می کند و اعضای خانواده همگی به طور یکسان مستقل می شوند. برای رسیدن به این حد، روسو نتیجه می گیرد که اگر اعضای خانواده به ماندن در کنار هم ادامه دهند، به صورت طبیعی نیست بلکه اختیاری ست و خانواده فقط با قرارداد حفظ می شود. این آزادی مشترک نتیجه طبیعت انسانی ست. طبق نظر روسو، خانواده نخستین مدل جامعه است حاکم نقش پدر و مردم نقش بچه ها را دارند و همگی  به طور آزاد و برابر به دنیا می آیند.
طبق نظر روسو، ارتباط معامله ای که نه تنها شهروندان ویژه را شامل می شود بلکه مربوط به ایجاد ارتباط بین طبقات جامعه است، به عنوان اصل اجتماعی تعریف شده که عبارت است از یک بنیان واقعی برای ارتباطات اجتماعی که از فرار داد اجتماعی روسو بسط می یابد و مرجع دادن به معیار سودمندی به ویژگی اخلاقی دیگری ازقرارداد اجتماعی مربوط می شود که از این پس برپایه تعادل منافع بین طبقات است. به جای اخلاق سودمندی مشترک برپایه قربانی کردن، توافق مادی اشتراک منافع برپایه گسترش منافع ویژه بین خودشان مد نظر است. این اخلاق اجتماعی و سیاسی بر مبنای تقدم منافع ویژه می باشد.
موضوع دیگری که اهمیت دارد اتحاد اعضای اجتماع است. طبق نظر روسو، اگر دولت مثل شخصی ست که زندگی اش به اتحاد بین اعضای اجتماع وابسته است و اگر مهمترین آنها بقای خود اوست، برایش نیرویی عمومی لازم است تا بتواند هر گروه را متناسب با دیگران به حرکت درآورد. چون طبیعت به هر انسان، قدرت مطلق بر همه اعضایش را می دهد، قرارداد اجتماعی به پیکره سیاسی قدرتی مطلق بر همه گروهها را می دهد. بنابراین با پذیرفتن جامعه به عنوان ساختاری طبیعی، جامعه توانمند خواهد بود. روسو مفهوم حقوق را در نظر میگیرد او سه نوع حقوق قایل است: حقوق شهروندان، حقوق حاکم و نیز حقوق طبیعی که باید برمبنای ویژگیهای انسانی باشد.

روسو استدلال می کند که همه مجرمینی که به حقوق اجتماعی حمله می کنند به عنوان آشوبگر و خائن هستند، با تجاوز به قوانین از عضو اجتماع بودن در می آیند و حتی با آن مقابله می کنند. روسو نتیجه می گیرد که چنین دشمن نمی تواند فردی اخلقی باشد. برای روسو مجازات کردن یک مجرم قراداد ویژه ای ست. روسو این مجازات را قانونی طبیعی می داند که بدون آن جامعه نمی تواند ادامه حیات یابد. بنابراین اخلاق برای داشتن جامعه ای که در آن افراد به حقوق یکدیگر احترام می گذارند لازم است. بعد از ابن استدلال، روسو این نظر را مطرح می کند که برقراری یک جامعه نیازمند تغییر اعضای آن است. بنابراین باید موجودیت جزئی هر انسان را به موجودیتی که هر کدام از ما از طبیعت دریافت کرده ایم تغییر داد. این تغییر توضیحی برای تشکیل جامعه است. 
روسو لزوم محدود کردن ذهنیات نوجوان به حسیات را توجیه می کند: از آن جایی که هدف شکل دادن موجودی عقل گراست تربیت به وسیله پیش بینی نتایج به دست آمدنی از ایجاد اثرات افراطی اجتناب خواهد کرد. این اثرات خطرناک شکل غیر طبیعی اخلاقی را که به صورت رفتاری غیرفعال و ریاکارانه درمی آید می گیرند. در مجموع باید اجتناب کرد که نوجوان عادت کند که از روی تحمیل کردن و منفعت جویی رفتار کند. در تربیتی که روسو از آن دفاع می کند باید پیشرفت طبیعی نوجوان را مورد توجه قرار داد. تعلیم صحیح عبارت است از تشخیص انگیزه هایی که به صورت طبیعی ایجاد می شوند. به منظور آن که تاثیر تربیتی نوجوان مثبت باشد، باید به مبانی تعلیمی مرتبط با اعمال قدرت قانونی پرداخت. این مسئله به یافتن اصول تعلیمی انسان و ساختن مدل تئوری تربیتی ایده ال مربوط است. در انتقاد به روش اجتناب از اثرات زیاده خواهی اعمال قدرت یعنی آشوبگری نوجوان، روسو پاسخ می دهد برای شکل دادن فردی با اشتیاق به آزادی، باید ویژگی و ارزش نوجوانی را شناخت و از مقایسه با فرد بالغ اجتناب کرد. ایده روسو آن است که تربیت نوجوان نباید براساس تلقین ارزشهای اخلاقی، اعمال قدرت یا توقعات زیاد جامعه باشد وگرنه نوجوان از آنها دوری خواهد کرد. اگر هدف تربیت، شکل دادن شخص است، نباید هدف و روش را با هم اشتباه گرفت تا نتیجه غیر طبیعی به دست نیاید. استدلال کردن با نوجوان دقیقا معکوس کردن ترتیب طبیعی دریافتها و شکل دادن فردی قابل قبول است. باید با افکار و احساسات نوجوان کنار آمد تا از تبدیل او به شخصی آشوبگر و حسابگر اجتناب کرد طبق نظر روسو، تربیت نوجوان قبل از سن بلوغ نباید براساس اجبار، اطاعت و بی توجهی به اصول اجتماعی باشد. روسو بر این عقیده است که استدلال کردن با نوجوان کاری بیهوده و تضاد آفرین است. روسو از روشی تربیتی دفاع می کند که به آماده کردن عقل ذهنی نوجوان از طریق به کارگیری عقل حسی او می پردازد به گونه ای که نوجوان برای استفاده از نیروی خرد توسط خودش و نه به دلیل عاملی خارجی به طور کافی استحکام شخصیتی بیابد. در اینجا منظور از عقل صرفا توانایی تشخیص خوب و بد و بهره گیری از قضاوت خود نیست بلکه همینطور قوت خواستن و انتخاب بهترین یا بدترین است. می توان نتیجه گرفت که تعلیم عقلانی از عقل یک ابزار می سازد یعنی وسیله ای که برای رسیدن به هدفی مشخص به کار می رود درحالی که عقل فقط یک گشاینده جهت پیشرفتی تدریجی است. نباید هدف و وسیله یعنی تربیت عقلانی و تربیت توسط عقل را با هم اشتباه گرفت زیرا عقلی بچگانه وجود دارد که مخصوص نوجوان است که فقط الزامی را می شناسد که با اجبار همراه نیست و ارزشهای اخلاقی و احتیاجات اجتماعی هر چه بیشتر فرد تربیت کننده به ویژگی سنی نوجوان توجه کند توسعه خواهد یافت. می توان این ایراد را بر این نظریه که لزوم تغییر افراد را پیشنهاد می کند وارد دانست که وجود داشتن اخلاق در جنین جامعه ای ادامه می یابد. روسو مفهوم "شهروند" را به عنوان "عضو حاکم" مطرح کرده است. این دوگانگی آشکار بر مبنای مفهوم فرموله شده "آزادی اخلاقی" است که طبق آن "تبعیت از قانون، آزادی ست" و"آزاد بودن" در تعریف مفهومی قرارداد اجتماعی به معنای "تبعیت از اراده عمومی" است. هر فرد وجود اخلاقی اش را به منظور شرکت در تشکیل اجتماع از دست می دهد. با این وجود فرضیه ای دیگر مطرح است که در آن روسو استدلال می کند که هر فرد می تواند اراده ای ویژه مخالف یا متفاوت از اراده عمومی که به عنوان شهروند دارد داشته باشد. نظر روسو این است که بهتر است برای نوجوان از واژه هایی که بزرگسالان درباره اخلاق به کار می برند خودداری کرد. این یادآوری کاربردی عمومی دارد و می تواند به شکل یک اصل درآید: فایده ای ندارد که به نوجوان لغات و علامتهایی که هیچ گونه مفهومی برایش ندارند را بیاموزیم. روسو مفهوم زبانی جالبی را به کار می گیرد. در صورتی که ایده ای از اشیاء نداشته باشیم چگونه لغات می توانند خودشان ایده های ذهنی به وجود آورند؟ لغات در واقع علاماتی هستند که به اشیاء و یا ایده ها مربوط می شوند. برای یک نوجوان واژه ها می توانند جهت طرح اشیاء در غیابشان به کار روند درحالی که اگر این واژه ها صرفا ایده ها را نشان دهند، همانند مفاهیم اخلاقی، به دنیای واقعیت مربوط نخواهند بود بلکه دنیایی ذهنی را مجسم می کنند که هنور دنیای نوجوان نیست. نتیجه ای که روسو می گیرد آن است که برای تغییر ندادن ماهیت ذهنیت هایی که نوجوان درباره اخلاق دارد، ایده آل آن است که شناخت او را به تجربیات حسی محدود کنیم. با توجه به این اصل که تربیت باید ریتم طبیعی نوجوان را حفظ کند، روسو پیشنهاد می کند که جریان یادگیری او را نباید با تعجیل از طرف بزرگسالان شتاب داد. اگر این اصل رعایت نشود در نوجوان نگرشی غیرعقلنی و تغییر شکل یافته از اخلاق ایجاد خواهد شد. بعد از نشان دادن خطراتی که در تربیت نوجوان در به کارگیری لغات اخلاقی قبل از آن که وی قادر به درک آنها باشد وجود دارد، روسو از آن نتیجه می گیرد که ذهنیت های نوجوان به داده های حسی محدود می شود. عقل در فرایند گسترش روانی فرد به دو صورت شکل می گیرد: نخست "عقل حسی" ست که ابتدایی ترین می باشد و جوهره "عقل ذهنی" را شکل می دهد. عقل حسی از نظر زمانی پیش از عقل ذهنی ست. تربیت مناسب عقل حسی باید گسترش عقل ذهنی را ممکن کند. اصلی که در اینجا نیز پروژه تربیتی را حرکت می دهد رعایت کردن ترتیب طبیعی ست که با عقل حسی شروع می شود.
منابع: 
M. P. Nichols, “Rousseau’s Novel Education In The Emile”, Political Theory, Vol. ۱۳, No. ۴ (۱۹۸۵), p. ۵۳۵-۵۵۸. 
R. A. Nye, “Forum: Biology, Sexuality, and Morality In Eighteenth- Century France", Eighteenth Century Studies, Vol. ۳۵, No. ۲ (۲۰۰۲), p .۲۳۵-۲۷۷.
 J. J. Rousseau, “Du Contrat Social” (۱۷۶۲).
+ نوشته شده توسط elman در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 و ساعت 13:13 |
تمام نیروى خود را صرف یک کار مى کنم و آن اینکه گذشته را فراموش کنم و با انتظار و امید به آنچه در پیش است چشم بدوزم.
فیلیپیان ۳:۱۳
این سخنان بسیار شخصى پولس که در یکى از شخصى ترین نامه هایش آشکار مى شود، ما را وادار به طرح این پرسش ها مى کند- که پولس چه چیزى را مى خواست فراموش کند؟ ما چه چیزى را فراموش مى کنیم و چه چیزى را به یاد مى آوریم؟ کارکرد فراموش کردن در زندگى انسان و کل جهانیان چیست؟ و بالاتر از همه ما باید چه چیزى را به یاد بیاوریم و چه چیزى را فراموش کنیم؟

با وجود این در حین طرح این پرسش ها، پرسش پریشان کننده ترى نیز به ذهن خطور مى کند- این پرسش که براى یک شىء یا یک موجود فراموش شدن به چه معنایى است؟ وقتى بخش هایى یا کل وجودمان، در دوره اى یا سراسر زندگى فراموش مى شوند، این فراموشى به چه معنایى است؟ این تصور که ممکن است ما براى ابد فراموش شویم، چه اثرى بر ما مى گذارد؟ چگونه مى توانیم سخنان واعظى را تاب بیاوریم وقتى که مى گوید مردگان کسانى هستند که «خاطره آنها دیگر مرده است» و «همراه با عشق ها و نفرت هایشان» فراموش شده اند و یا بنابر سرودى مذهبى، منزلگاه شان دیگر آنها را به جاى نمى آورد.
واژه ساده «فراموش کردن» مى تواند ما را با عمیق ترین معماهاى مربوط به زندگى و مرگ، زمان و ابدیت درگیر کند. کتاب مقدس از این مضامین بسیار فراوان دارد. چراکه فراموش کردن و به یاد آوردن، هر دو از صفاتى به شمار مى آیند که تصویر امر الوهى در انسان به میانجى آنها آشکار مى شود. اکنون از شما مى خواهم که با هم بر راز فراموش کردن، به یاد آوردن و فراموش شدن تامل کنیم و پیشاپیش بدانیم که چقدر واژگان و بصیرت هاى ما در این حوزه محدود است و روبه رو شدن با چنین رازى، شجاعتى مى طلبد. بگذارید در ابتدا بر فراموش کردن و به یاد آوردن نظر کنیم و سپس بر فراموش شدن و شاید هم به یاد آمدن.
 
۱- زندگى نمى توانست بدون رها کردن گذشته در همان گذشته و آزاد کردن زمان حال از زیر بار آن، تداوم یابد. بدون وجود چنین نیرویى، افق زندگى تهى از هر آینده اى مى شد و همواره اسیر گذشته باقى مى ماند. هیچ چیز تازه اى نمى توانست اتفاق بیفتد و حتى از هیچ چیز قدیمى اى نیز نمى توانستیم سراغ بگیریم چرا که هرچه اکنون به چیزى قدیمى بدل شده زمانى چیز تازه اى بوده، که ممکن بود به وجود بیاید یا نه. زندگى بدون اینکه گذشته را در همان گذشته باقى بگذارد، روى هم رفته ناممکن مى شد. اما زندگى برخوردار از چنین نیرویى است و مى توانیم در رشد هر گیاه و هر حیوانى، وجود چنین نیرویى را مشاهده کنیم. مراحل اولیه رشد یک موجود زنده پشت سر باقى مى ماند تا عرصه را براى آینده و براى زندگى جدید مهیا کند. با وجود این هر چیز گذشته نیز به گذشته واگذار نمى شود، و پاره اى از آن در زمان حال نیز همچنان زنده است، تا اینکه زمینه اى باشد که بتواند رنگ آینده را به خود گیرد. هر رشدى، نشان از گذشته اى دارد که مغلوب شده است و برخى اوقات این گذشته مغلوب، خود را در هیئت زخم هایى آشکار مى کند.
زندگى در آن واحد گذشته اش را به همراه نبردهایش علیه آن گذشته به کار مى گیرد تا راه را براى بازسازى خود هموار کند. مطابق این الگو انسان با همه موجودات زنده یکى مى شود. این مشخصه کلى زندگى است چه موجودات زنده از آن آگاه باشند، چه نه.
تنها انسان مى تواند کاملاً از این مشخصه آگاه باشد. او گذشته را با به یاد آوردن آن نجات مى دهد و با فرستادنش به همان گذشته فراموش مى کند. این شیوه اى است که مطابق با آن رشد هر کودک چه به طور فیزیکى و چه ذهنى صورت مى گیرد. او حفظ مى کند و پشت سر مى گذارد. به یاد مى آورد و فراموش مى کند و در یک توسعه سالم، توازنى بین این دو نیرو به او کمک مى کند که به سمت هر چیز تازه اى پیش برود. لیکن اگر بیشتر حفظ کند و کمتر فراموش، راه آینده مسدود مى شود: گذشته همراه با نیروها و خاطرات کودکانه اش آینده را مغلوب مى کند. مى دانیم که پاره اى از اینها در اعماق زندگى درونى همه ما رخ مى دهد. ما بقایایى از دوران کودکى کشف مى کنیم که هیچ گاه به گذشته فرستاده نشده اند، به گذشته اى که به آن تعلق دارند. این بقایا آزادى ما را محدود کرده و راه ما به سوى آینده را تنگ مى کنند. اینها حتى ممکن است اعوجاجى در فرآیند رشد ما پدید آورند. به حفظ و نگهدارى خوى و عادات کودکانه در زبان و اعمال ما توجه کنید: پرخاشگرى و کناره گیرى دوران نوجوانى، تصویرهاى اولیه ما از خودمان و جهان، که با واقعیت تفاوت فاحشى دارند، اضطراب هاى بى اساس و میل هاى احمقانه، وابستگى همچنان تزلزل ناپذیرمان به چهره هاى مقتدر دوران کودکى - یعنى پدر و مادر- و تعصب ورزى هاى بى چون و چرایى که هیچ پیوندى با مرحله کنونى رشد ما ندارد. حادثه هایى در گذشته ما رخ داده به نحوى که آن موقع نمى توانستیم آنچه را که به آن گذشته مربوط بود، پشت سر بگذاریم، ما آن موقع فراموش کردیم آنچه را که باید به فراموشى سپرد. ما فراموش کردیم که فراموش کنیم و اکنون شاید دیگر آن فراموش کردن را بسیار دیر بیابیم.
ملت هایى هستند که نمى توانند هیچ جزیى از میراث شان را در همان گذشته رها کنند و بنابراین راه هر رشد تازه اى بر خودشان سد کرده اند، تا جایى که وزن این گذشته، زمان حال شان را در هم بکوبد و آنها را به انقراض بکشاند. همچنین مى توانیم گهگاه این پرسش را طرح کنیم، که آیا کلیساى مسیحى نیز همچون ادیان خارجى قسمت عمده اى از گذشته اش را با خود به همراه نیاورده و مقدار اندکى را در پس سر رها کرده است؟ فراموش کردن در یک سنت دینى احتمالاً نسبت به سایر میراث هاى انسانى مشکل تر است. با وجود این خداوند نه فقط آغازى است که ما از آن مى آئیم، بلکه همچنین پایانى است که ما به سوى آن روانیم. او هم خالق روزهاى نو است و هم خالق روزهاى گذشته. حضور همه مخلوقات عطیه خداوند است و اگر چه این حضور متکى بر گذشته است، با این حال به سوى آینده در حرکت است. بنابراین کل زندگى، فراموش کردن را در هیئت هدیه اى دریافت کرده است. کلیسایى که از پذیرش چنین هدیه اى امتناع کند مخلوقیت خویش را تکذیب کرده و به وسوسه کلیسایى مى افتد که خود را قرار است خدا بکند. البته هیچ کلیسا، ملت یا فردى نباید هویت خاص خودش را فراموش کند. از ما نمى خواهند که اسم مان را که نماد زندگى درونى مان است فراموش کنیم و مسلماً هیچ کلیسایى نیز لازم نیست که بنیادش را فراموش کند. لیکن اگر آن کلیسا نتواند بسیارى از چیزهایى که بر این بنیاد ساخته شده را پشت سر بگذارد، آینده اش را از دست خواهد داد.
لیکن کل زندگى و ازجمله انسان، نه فقط پشت سر مى گذارد بلکه حفظ هم مى کند. کل زندگى و انسان نه فقط فراموش مى کند بلکه به یاد هم مى آورد. و ناتوانى در به یاد آوردن دقیقاً همان قدر ویران کننده است که ناتوانى در فراموش کردن. یک درخت سالخورده نشان مى دهد که نیروى زندگى دانه اولیه اى که تعیین کننده صورت نهایى اش است، هنوز هم وجود دارد. اگر یک حیوان سازگارى هاى نخستین اش با زندگى را فراموش مى کرد آن حیوان نابود مى شد. چنین چیزى در مورد کودک انسان نیز صادق است و همچنین در مورد مراحل بعدى رشد ذهنى و جسمى او نیز صدق مى کند. یادآورى گذشته، این همانى یک موجود انسانى با خود را حفظ مى کند. بدون این یادآورى، او خود را توسط خودش پشت سر مى گذارد. چنین چیزى به همین طریق قابل اطلاق به همه گروه هاى اجتماعى است. حاصل به جلو تاختن بدون هر شکلى، که همه ریشه هاى گذشته را قطع مى کند، به نوعى خلأ و بیهودگى، فقدان زمان حال و همچنین فقدان آینده را با خود به همراه دارد. کلیساهایى وجود دارند که در میل معطوف به فراموش کردنشان، خاستگاه هایشان را نیز از یاد مى برند. همچنین ملت هایى وجود دارند که ارتباطشان را با سنت شان از دست مى دهند. شاید یکى از آشکارترین مثال هاى این گونه ملت ها، ملت خود ما باشد، که مقادیر معتنابهى از مخدر فراموشى را استعمال کرده تا خاستگاه هاى تمدنى اش یعنى آتن و اورشلیم را فراموش کند. من از معرفت علمى از گذشته حرف نمى زنم، که در آن هیچ کمبودى وجود ندارد بلکه در عوض از به جلو تاختن این ملت در آینده اى سخن مى گویم که در آن نیروهاى خلاق گذشته دیگر وجود ندارند. بیش از هر چیز دیگرى ملت ما برخوردار از نیروى عظیم فراموش کردن است. لیکن این نیرو به طور مساوى با نیروى به یاد آوردن در تعادل نیست، و این واقعیتى است که شاید مایه بدبختى معنوى و حتى سیاسى ما بشود چرا که با از دست دادن هویت مان، نابودى مان بى چون و چرا مى شد.
 
۲- فراموش کردن را به منزله شیوه اى لحاظ کردیم که در آن زندگى به سمت تجدید و نوسازى خود پیش مى رود. ما چه چیز را و چگونه فراموش مى کنیم؟ پولس وقتى به آنچه که در پیش بود چشم دوخت، چه چیزى را فراموش کرد؟ آشکار است که او آرزو داشت گذشته فریسى خود را و اینکه سابقه شکنجه گرى را در مسیحیت داشت فراموش کند. با وجود این، کلمه به کلمه نامه هایش بر این امر گواهى مى دهند که او هرگز این موضوع را فراموش نکرد.
به نظر مى رسد که نوع هاى مختلفى از فراموش کردن وجود دارد. یکى فراموش کردن طبیعى دیروز است و اینکه بیشتر آنچه را که دیروز اتفاق افتاده فراموش کنیم، که اگر یادآورمان مى شدند ممکن بود هنوز پاره اى از آنها را به یاد آوریم، لیکن این یادآورى به کندى صورت مى گیرد، به نحوى که بیشتر آنچه دیروز اتفاق افتاده محو مى شود، کل روز ناپدید مى شود و فقط آنچه در واقع با اهمیت بود، در یاد مى ماند. بنابراین بیشتر روزهاى زندگى ما در فراموشى محو و نابود مى شوند. این نوع فرآیند طبیعى فراموش کردن، مثل فرآیند گردش خون بدون مشارکت ما انجام مى گیرد.
لیکن جنبه دیگرى از فراموش کردن وجود دارد که براى همه آشنا است. بعضى چیزها در ما، مانع به یاد آوردنمان مى شوند، و این مانع تراشى براى وقتى است که معلوم شود این به یاد آوردن براى ما بسیار مشکل یا دردناک است. ما نیکى ها را در حقمان فراموش مى کنیم، چرا که مسئولیت سپاسگزارى براى ما بسیار سنگین است. ما عشق هاى گذشته را فراموش مى کنیم، چرا که بار الزامات آنها، فراتر از توانایى ما است. ما نفرت هاى گذشته را فراموش مى کنیم، چرا که دامن زدن به آنها ذهن ما را مختل مى کند. ما درد گذشته را فراموش مى کنیم، چرا که آن درد هنوز هم دردناک است. ما گناه گذشته را فراموش مى کنیم، چرا که نمى توانیم سوزشش را تاب بیاوریم. چنین فراموش کردنى، شکل طبیعى و روزانه فراموش کردن نیست. این نوع فراموش کردن مشارکت ما را طلب مى کند. ما آنچه را که نمى توانیم تاب بیاوریم سرکوب مى کنیم. ما آن را با مدفون کردنش درون خودمان فراموش مى کنیم. فراموش کردن عادى، طى یک فرآیند طبیعى ما را از چیزهاى کوچک بى شمارى آزاد مى کند. فراموش کردن از راه سرکوب ما را آزاد نمى کند، بلکه رابطه ما را با عامل رنجمان قطع مى کند. اما ما در این فراموش کردن تماماً موفق نخواهیم بود، چرا که حافظه اى درون ما پنهان است و لحظه لحظه رشد ما متاثر از آن است. البته بعضى وقت ها از زندانش بیرون مى آید و ما را مستقیماً و به شکل دردناکى هدف قرار مى دهد.
بنابراین همانطور که پولس هم تصدیق مى کند، فراموش کردنى وجود دارد که ما را نه از یاد گناهان گذشته بلکه از درد ناشى از آنها آزاد مى کند. اسم خوب قدیمى این نوع فراموش کردن، توبه است. امروزه توبه، با یک توجه عاطفى نیمه دردناک و نیمه لذت بخش بر روى گناه یک فرد در پیوند است و نه با یک فراموشى آزاد کننده. لیکن توبه در اصل به معناى «برگشتن» و وانهادن شیوه غلط و روى آوردن به شیوه درست است. توبه به این معنا است که آگاهى و درد ناشى از گناه را نه با سرکوب، بلکه با تصدیقش به گذشته بفرستیم و به رغم آن پذیرفته شویم. اگر بر توبه کردن توانا باشیم آنگاه مى توانیم فراموش کنیم، نه به این دلیل که عمل فراموش شده مهم نبود و نه اینکه ما آنچه را نمى توانیم تحمل کنیم سرکوب مى کنیم، بلکه به این دلیل که ما گناهمان را تصدیق کرده ایم و بنابراین اکنون مى توانیم با آن زندگى کنیم، چرا که گناهمان براى ابد فراموش مى شود. این گونه بود که پولس گذشته را فراموش کرد، اگرچه این گذشته براى همیشه با او باقى ماند.
این نوع فراموش کردن براى روابط شخصى ما بسیار تعیین کننده است. هیچ کدام از این روابط بدون عمل خاموش بخشیدن امکان پذیر نیست، عملى که بارها و بارها تکرار شده است. بخشیدن، به یاد آوردن را پیش فرض مى گیرد و فراموش کردنى را در پى دارد که بسان فراموش کردن طبیعى هواى دیروز نیست، بلکه به نحوى که فراموش مى کنم به رغم اینکه: فراموش مى کنم اگرچه به یاد مى آورم. بدون این نوع فراموش کردن هیچ رابطه انسانى اى نمى تواند به سلامت تداوم یابد. من، منظورم عمل تشریفاتى طلب بخشش و بخشیدن نیست. چنین تشریفاتى که اغلب بین والدین و فرزندانشان، دوستان و یا زن و مرد اتفاق مى افتد بیشتر اعمال نوعى تکبر اخلاقى از یک طرف و تحقیر اخلاقى طرف مقابل است. لیکن من از رضایت خاطر همیشگى در پذیرش کسى که به ما صدمه زده است سخن مى گویم. چنین بخشیدنى بالاترین شکل فراموش کردن است، اگر چه خود فراموشى نیست. در اینجا عاملى که سبب هتک حرمت دیگرى شده، به گذشته فرستاده مى شود و اینکه چیز تازه اى در رابطه به وجود آید امکان پذیر مى شود. فراموش کردن به رغم به یاد آوردن، بخشیدن است. ما تنها از آن رو مى توانیم زندگى کنیم که گناهمان بخشیده شده و بنابراین براى ابد فراموش شده است. و تنها از آن رو مى توانیم عشق بورزیم که مى بخشیم و بخشیده مى شویم.
 
۳- پولس به آنچه در پیش است چشم مى دوزد. مگر چه چیزى در پیش است؟ وقتى این سئوال را مى پرسیم نوع کاملاً دیگرى از فراموش کردن به یادمان مى آید. آن نوع فراموش کردنى که زمانى ما باید فراموش شویم. از این رو ما نمى توانیم فکرى را تاب بیاوریم که آن را سرکوب مى کنیم. ادبیات انسانى پر از داستان هایى است که در آن شاهان همچون گدایان، ناگزیرى مرگشان به یادشان مى آید. انسان نمى تواند، انتظار مرگ را تاب بیاورد و بنابراین آن را سرکوب مى کند. لیکن این سرکوب، اضطراب همیشگى او را برطرف نمى کند. و لحظاتى در زندگى هر فردى وجود دارد که چنین سرکوبى حتى اندکى هم موثر نیست. بنابراین از خودمان مى پرسیم- زمانى خواهد بود که براى همیشه باید فراموش شویم؟ معناى اضطراب ناشى از گریز ناپذیرى مرگ، ناشى از اضطرابى است که فرد هم اکنون و هم براى ابد فراموش خواهد شد. هر موجود زنده اى در مقابل اینکه بدون برخوردارى از حضور تازه اى، در گذشته رها شود، مقاومت مى کند. نماد قدرتمندى که مبین این وضعیت فراموش شدگى است، تدفین شدن است. تدفین به معناى برداشته شدن از قلمرو آگاهى و انتقال از روى سطح زمین است. اهمیت رستاخیز عیسى با توجه به این کلام در اصول عقاید که او «تدفین شد»، بیشتر مى شود.
نظریه تا حدى سطحى درباره اضطراب مرگ بیان مى کند که این اضطراب، ترس از فرآیند واقعى مردن است، که البته مى تواند عذاب آور باشد، لیکن همچنین مى تواند بسیار سهل و آسان هم باشد. نه، در عمق اضطراب ناشى از گریزناپذیرى مرگ، اضطراب ناشى از فراموش شدگى ابدى وجود دارد. انسان هیچگاه قادر نبود که این فراموش شدگى ابدى را تاب بیاورد. تجلى مقاومت تمام عیار انسان نسبت به این فراموش شدگى ابدى را مى توان در شیوه اى یافت که یونانیان از افتخار (glory) در مقام عامل بازدارنده از فراموش شدن سخن مى گفتند. امروزه همان چیز را «معنادارى تاریخى» مى گویند. اگر شخص بتواند براى حفظ خود از فراموش شدن، عمارت ها یا بناهاى یادبود بنا مى کند. این فکر که ما شاید براى زمان معینى پس از مرگمان، نه فقط به وسیله آنهایى که ما را دوست داشتند، از ما متنفربودند یا تحسینمان مى کردند، بلکه همچنین به وسیله کسانى که هیچگاه ما را نمى شناختند الا اکنون و به وسیله نام مان، یاد آورده مى شویم، برایمان تسلى بخش است. امید در گفته غرور آمیز شاعرى که مى گوید: «ردپاهاى روزهاى زمینى اش نمى توانند تا ابدالاباد ناپدید شوند.» این ردپاها، اگرچه مسلماً در جهان فیزیکى وجود دارند، لیکن خود ما نیستند و نام ما را با خود ندارند. آنها ما را از فراموش شدن حفظ نمى کنند.
آیا چیزى هست که بتواند ما را از فراموش شدن حفظ کند؟ اینکه در ابدیت کسى از ما آگاهى دارد و به یادمان خواهد آورد تنها یقینى است که ما را از وحشت فراموش شدگى همیشگى نجات مى دهد. ما نمى توانیم فراموش شویم چرا که ما را براى همیشه و فراتر از گذشته و آینده مى شناسند.
لیکن اگرچه نمى توانیم فراموش شویم، ممکن است خودمان، خود را فراموش کنیم، یعنى وجود راستینمان و آن قسمت از وجودمان را فراموش کنیم که براى همیشه کسى از آن آگاه است و به یادش مى آورد.
و اینکه آیا ما کثیرى از آن چیزهایى که هر ساعت تجربه مى کنیم فراموش مى کنیم یا به یاد مى آوریم در نهایت اهمیتى نخواهد داشت. لیکن بى نهایت مهم است که ما خودمان، خود را و این وجود فردى را فراموش نکنیم، وجود فردى بى همتا و گرانقدرى که دیگر تکرار نمى شود و به دستان ما سپرده شده است. متاسفانه این وجود فردى ممکن است مورد بدرفتارى قرار بگیرد، ازش چشم پوشى شود و محبوس بماند. با این حال اگر آن را به یاد آوریم و به اهمیت بى اندازه اش واقف شویم، مى فهمیم که در گذشته کسى از ما آگاه بوده است و در آینده نیز فراموش نخواهیم شد. چرا که حقیقت وجود انحصارى ما در زمین وجود ریشه دارد، که از آن منشأ مى گیرد و به آن بازمى گردد. هیچ چیز حقیقتاً واقعى براى همیشه فراموش نمى شود، چرا که همه چیزهاى واقعى از ابدیت مى آیند و به ابدیت باز مى گردند. و من فعلاً از تمام انسان هاى فردى و نه فقط انسان سخن مى گویم. هیچ چیز در جهان ناشناخته نیست، هیچ چیز واقعى نیز در نهایت فراموش نمى شود. اتمى که امروز در مسیرى بیکران حرکت مى کند با اتمى که در مسیر بیکرانى در میلیاردها سال پیش حرکت مى کرد هر دو در زمینه اى ابدى ریشه دارند. هیچ گذشته مطلق و کاملاً فراموش شده اى وجود ندارد چرا که گذشته نیز همچون آینده در زندگى الهى ریشه دارد. هیچ چیز به تمامى در گذشته رها نمى شود. هیچ چیز واقعى نیز مطلقاً از دست نمى رود و فراموش نمى شود. ما با هر چیز واقعى در زندگى الهى همراه هستیم. تنها امر غیر واقعى در ما و در اطراف ما، براى همیشه به گذشته فرستاده مى شود. جداکردن آنچه موجودیت حقیقى و قطعى دارد از هر آنچه موقت و تهى از موجودیت راستین است، در ما و در همه چیزها، چیزى است که از «داورى نهایى» مراد مى شود . ما هیچ گاه فراموش نمى شویم، لیکن چیزهاى بسیارى در ما وجود دارد که دوستشان داشتیم و متعلق آرزوى ما بودند، با این حال شاید براى ابد فراموش شوند. چنین قضاوتى در لحظه لحظه زندگى ما تداوم مى یابد، لیکن این فرآیند در زمان پنهان است و تنها در ابدیت آشکار مى شود. بنابراین اجازه دهید آنچه را باید براى همیشه فراموش شود در گذشته رها کرده و فراموش کنیم و به سمت آنچه بیانگر وجود راستین ما است و نمى تواند در ابدیت گم شود پیش برویم.
+ نوشته شده توسط elman در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 و ساعت 20:21 |